ابراهيم اصلاح عربانى

671

كتاب گيلان ( فارسى )

عظمت به شمار آورده است . دربارهء زندگانى گوشيار اطلاعات قابل توجهى به جا نمانده است . بيهقى در تتمه صوان الحكمه « 7 » نوشته است كه گفته‌اند على بن احمد نسوى ( رياضيدان و اخترشناس ايرانى ، قرن پنجم هجرى ، ملقب به استاد مختص ) شاگرد گوشيار گيلانى بوده است كه در صحت آن جاى ترديد است . بيهقى همچنين محل زندگى وى را بغداد دانسته كه اين نظر هم از سوى مورخان رد شده است ، زيرا در اين‌صورت ابن نديم صاحب كتاب معروف الفهرست كه معاصر وى بود و در بغداد مىزيست ، بايد در اثر خود نامى از گوشيار نيز مىبرد كه نبرده است . « 8 » بعلاوه گوشيار در باب دوم از مقالهء اول زيج جامع هنگام بيان تغيير موضع « خمسهء مسترقه » در گاهشمارى ايرانى ، به اشاره چنين گفته است : « . . . در ديار ما كه رى و گرگان و طبرستان باشد ، خمسهء مسترقه را در آخر آبان آورند . . . » « 9 » . در همين مقاله از زيج جامع جدولى براى مطالع بروج در عرض جغرافيايى 38 درجه وجود دارد كه طبق جدول ديگرى از اين زيج عرض جغرافيايى ديلم است . در برخى منابع گوشيار را استاد ابن سينا دانسته‌اند كه اين گفته نيز درست نيست . دكتر معين در توضيحات برهان قاطع در اين‌مورد مىنويسد كه نويسندگان فوق در اين‌باره ، هم از نظر لفظ و هم از نظر معنى دچار اشتباه شده‌اند زيرا ابن سينا استادى به نام گوشيار نداشت بلكه شاگردى داشت به نام بهمنيار كه خود دانشمند مشهورى است . « 10 » گاه آورده‌اند كه گوشيار رصدخانه‌اى بنا كرد كه به نام خود او مشهور بود . در صحت اين مطلب نيز جاى ترديد است زيرا در هيچ‌يك از منابع قديمى اشاره‌اى به وجود اين رصدخانه نشده و حتى برخى از پژوهشگران معتقدند كه احتمال دارد گوشيار شخصا رصدى انجام نداده و از نتايج عددى به دست آمده به توسط محمّد بن جابر سنّان بتّانى ( رياضيدان و اخترشناس قرن سوم و چهارم هجرى ، اهل بين النهرين ، مؤلف زيج صابى ) استفاده كرده باشد . « 11 » ايام زندگانى گوشيار همزمان بود با سلطنت آل باوند در طبرستان و حكومت وهسودان و پسرانش در بخشى از آذربايجان و گيلان . آل باوند حافظ سنتهاى ايرانى بودند و چنان‌كه نظامى عروضى مؤلف چهارمقاله در شرح احوال فردوسى پس از يأس از سلطان محمود مىنويسد : « . . . و شاهنامه برگرفت و به طبرستان شد به نزديك سپهبد شهريار ، كه از آل باوند ، در طبرستان پادشاه او بود . . . » . در همان زمان رى و گرگان و بخشهاى ديگرى از ايران تحت فرمانروايى ديلميان يعنى آل زيار و آل بويه بود كه مردمى متمدن و فرهنگ‌دوست و پشتيبان اهل علم بودند . گوشيار منجم وشمگير و قابوس بن وشمگير بود كه دومين و چهارمين اميران آل زيار به شمار مىآيند . نام گوشيار در بسيارى از كتابها و آثار فارسى و عربى در زمينهء ادبيات ، تاريخ ، رياضيات و نجوم آورده شده و مىتوان گفت كه زمانى گوشيار در ميان اديبان و دانشمندان از شهرتى درخور مقام علمى خود برخوردار بوده است . سعدى در باب چهارم بوستان او را « داناى گردن‌فراز » خوانده و پند گرانبهاى خود را دربارهء ضرورت فروتنى از زبان گوشيار چنين بيان مىكند : « 12 » يكى در نجوم اندكى دست داشت * ولى از تكبر سرى مست داشت بر كوشيار آمد از راه دور * دلى بىارادت ، سرى پرغرور خردمند ازو ديده بر دوختى * يكى حرف در وى نياموختى چو بىبهره عزم سفر كرد باز * به دو گفت داناى گردن‌فراز تو خود را گمان برده‌اى پرخرد * انائى كه پر شد دگر چون برد ز دعوى پرى ، زان تهى مىروى * تهى آى تا پرمعانى شوى ز هستى در آفاق سعدى صفت * تهى گرد و باز آى پرمعرفت عروضى سمرقندى در مقالهء سوم از چهارمقاله ، از گوشيار در رديف ابو معشر بلخى و ابو ريحان بيرونى نام برده است . « 13 » در كتاب ذخيرهء خوارزمشاهى نوشتهء سيد اسماعيل جرجانى از گوشيار چنين ياد شده است : « . . . مردى بودست به شهر گرگان ، از ولايت گيلان ، منجم و فاضل او را كيا گوشيار گفتندى و به روزگار امير قابوس كه شمس المعالى معروف بودست و اين كيا گوشيار در خدمت او بودست و به نزديك او عزيز بوده است و امروز فرزندان او در نواحى قم مقام دارند و علم نجوم برزند ، و بنده ايشان را به شهر قم ديده است و اندر دست ايشان كتابها ديد به خط اين كيا گوشيار و خطى سخت عجب از خوبى و پاكيزگى و هموارى ، بنده تعجب كرد . ايشان چون چنين ديدند كه بنده تعجب مىكند گفتند : ما را حكايت كرده‌اند از وى كه عادت او چنان بودست كه در وقت ملولى و مشغولى هيچ دفتر و قلم بر دست نگرفتى و آن‌روز كه نشاط چيزى نبشتن داشتى قلمهاى بسيار سر ببريدى و پيش خويش بنهادى و به هرقلمى خطى چند نبشتى ، چون دانستى كه سر قلم بخواهد شكست ، آن قلم بنهادى و ديگر برداشتى ، چون ملول شدى يا سخنى بايستى گفت ، دفتر از دست بنهادى . پس كسى او را گفت تا تو دفترى را تمام كنى روزگار بسيار بايد ، وى گفت : بلى روزگار بسيار بايد لكن هركه از پس من دفتر مرا بيند نگويد دير نبشت لكن گويد درست و خوب و پاكيزه نبشته است . . . » . « 14 » در كتاب تاريخ مازندران تأليف ملا شيخعلى گيلانى ، داستانى دربارهء گوشيار و وشمگير آمده است ، به اين قرار : « . . . چون مرداويج به قتل رسيد ، عماد الدوله على بن بويه برادر خود ركن الدوله را به رى فرستاد . وشمگير گريخته بود ؛ در جرجان رفت و به حكومت نشست . گوشيار منجم گيلانى كه در نجوم ثانى ابو معشر بلخى است با او مىبود . در محرم سنهء سبع و خمسين و ثلثمائه ( 357 ه . ق ) به وشمگير گفت امروز سوار مشو كه اگر سوار شوى باعث هلاك تو خواهد بود . فرمودند كه كسى اسب زين نكند . وشمگير تا پيشين آن روز صبر كرد و وقت ظهر در طويله به تماشاى اسبان رفت . ناگاه از بيرون آواز برآمد كه گراز رفت . پرسيد كه چه آواز است ؟ گفتند خوك بزرگى پيدا شده در پويه سرعت مىنمايد كه به‌در رود . گفت اسبى بياريد . گفتند هيچ كدام زين ندارند . گفت هرقسم كه هست بياريد . اسبى با جل و پيراهنش پيش آوردند ؛ سوار گشته به خوك نزديك شد و بانگ زد كه گراز مرو كه رسيدم . گراز بازگشته در زير شكم اسب درآمد و كله در شكم اسب فروبرد . آن بارهء تيز خرام راست شده ، وشمگير از او جدا گشت و سرش بر زمين خورده ، على الفور به شكارگاه عدم رفت . . . » « 15 » اين داستان را ابن اسفنديار در كتاب « تاريخ طبرستان » « 16 » و مير ظهير الدين مرعشى در كتاب « تاريخ طبرستان و رويان و مازندران » « 17 » كم‌وبيش به همين صورت و در همان سال ذكر كرده‌اند ولى نام منجم را نياورده‌اند . « در مرزبان‌نامه » تاليف مرزبان بن رستم در حكايت پادشاه

--> ( 7 ) . تتمهء صوان الحكمه ، على بن زيد بيهقى ، صفحهء 109 . ( 8 ) . زندگينامهء علمى دانشوران ، احمد سليم سعيدان ، ( متن انگليسى ) ، ذيل كوشيار . ( 9 ) . ترجمهء فارسى مقالهء اول زيج جامع ، نسخهء خطى ، ليدن ، شمارهء 1056 ، صفحه 4 پ . ( 10 ) . فرهنگ ادبيات فارسى ، دكتر زهرا خانلرى ، انتشارات بنياد فرهنگ ايران ، تهران 1348 ، صفحهء 428 . ( 11 ) . پژوهشى در زيجهاى دورهء اسلامى ، ا . س . كندى ، ( متن انگليسى ) ، چاپ دوم ، فيلادلفيا 1989 ميلادى ، صفحهء 3 . ( 12 ) . بوستان ، مصلح الدين سعدى ، به كوشش نور اللّه ايرانپرست ، چاپ دوم ، انتشارات دانش ، تهران 1356 ، صفحه 221 . ( 13 ) . چهارمقاله ، نظامى عروضى سمرقندى ، به كوشش محمد قزوينى و دكتر محمد معين ، انتشارات ابن سينا ، تهران 1343 ، مقالهء سوم . ( 14 ) . ذخيرهء خوارزمشاهى ، اسماعيل جرجانى ، كتاب دهم ، باب 11 از گفتار 5 . ( 15 ) . تاريخ مازندران ، ملا شيخعلى ، به كوشش دكتر منوچهر ستوده ، انتشارات بنياد فرهنگ ايران ، تهران 1352 ، صفحهء 78 . ( 16 ) . تاريخ طبرستان ، ابن اسفنديار ، به كوشش عباس اقبال ، كلالهء خاور ، تهران 1320 ، بخش دوم ، صفحهء 4 - 3 . ( 17 ) . تاريخ طبرستان و رويان و مازندران ، سيد ظهير الدين مرعشى ، به كوشش محمد حسين تسبيحى ، انتشارات شرق ، تهران 1361 ، صفحهء 77 .